تبليغاتX
ندانمکاری های یک آجر

كسي رو مي‌شناسم كه تحمل بارداري رو نداره؛

كسي رو مي‌شناسم كه سنگيني تحمل‌ناپذير هستي كمرشو خم كرده‌؛

كسي رو مي‌شناسم كه روي رگ‌هاي دستش مي‌نويسه "از اين محل قيچي كنيد!"؛

كسي رو مي‌شناسم كه مثل خودمه!

اگه تحمل اين بارداري آخر رو داشته باشم؛

اگه بار تحمل‌ناپذير هستي فشارشو  بيش‌تر نكنه؛

اگه نوشته‌هاي روي رگ‌هام كمي دووم بيارن؛

اين داستان آخر هم به دنيا مي‌آد و بعد از اون

 

و کمی بعد ماشه را چکاند.....

 

+ نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 23:1 توسط ماتیلده |

مستقيم از بطري مي خورد. به قول خودش پياله هميشه دم دستش نبود. بطري را حتي توي دستشويي هم مي برد.

مي رفت و مي نشست آن تو و فكر مي كرد و مي مي زد. بيرون كه مي آمد مي گفت:

- بايد يه ظرف چوب شور بغل اين مبال فرنگي بذارم.

و باز يادش مي رفت.

مبال فرنگي را براي اين مي گفت كه كفر من را در بياورد.

مي گفت:

- آدم از مبال فرنگي كه مياد بيرون نوشتنش مياد.

و مي رفت توي اتاقش‌‌‌ بين كاغذ پاره ها و بطري هاي خالي و كتاب هايي كه لاي هر كدامشان يك ته مداد سياه بود جايي پيدا مي كرد و يك دسته كاغذ ديگر روي ميز مي گذاشت. توي جا قلمي اش هيچوقت هيچ قلمي نبود اما انگار از سر عادت اول آن تو را مي گشت. بعد دستي به جيب هايش      مي كشيد و سرش را مي خاراند. مي گفتم:

- قلمت رو بذار پشت گوشت.

مي گفت:

- نمي شه! آدم تا وقتي قلمش توي دستشه حرف واسه گفتن داره! قلم پشت گوش يعني نوشتن تعطيل! اين قانون منه!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 18:26 توسط ماتیلده |

یکی گفت:

_ الله اکبر!!!

و بقیه زدند.

میان جمعیت افتاده بود و موهای سیاه بلندش دور گردنش حلقه شده بود و آمده بود پائین، روی سینه‌هایش حتمآ. کاپشن قرمزش _ که با هر لگد خوردنی کنار می‌رفت_ کمی از تن لختش را می‌پوشاند.

یکی دیگر گفت:

_ استغفرالله! برادرا تن این مفسده رو بپوشونین بعد بزنین!

و همه گفتند:

_ الله اکبر!

و زدند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 5 خرداد1388ساعت 11:15 توسط ماتیلده |

وقتی پدر سومین گوشی تلفن را شکست، توی اتاق کوچک سه نفره مان بودیم. روسری هایمان را کمی سفت کردیم و دامن هایمان را کشیدیم روی پاهای لختمان که توی گرمای تابستان طاقت دامن و شلوار را با هم نداشت.

من کتابی باز کردم. جایی را که باز شده بود هزار بار خواندم؛ بی آنکه چیزی از آن فهمیده باشم. سیما صورتش را توی بالش پنهان کرد و شیما زل زد به لبخند پهن و غم دار فالاچی روی دیوار. بعد از آنکه پدر پوستر را پاره کرده بود و شیما با هزار مکافات تکه هایش را چسبانده بود؛ لبخند کج هم شده بود.

آن شب پدر آمده بود توی اتاق کوچک ما. فالاچی را کنده بود و پاره کرده بود؛ "صمد"های من را که دم دست تر بود توی بغلش جا داده بود و کاست های سیما را با ضبط کهنه و درب و داغانش شکسته بود:

_ هنوز اونقدر غیرت دارم که نذارم جای این زن و مردا توی خونه ام باشه!

و حالا لبخند فالاچی کج شده بود و پنهان شده بود پشت در اتاق؛ من هم کتاب هایم را با کاغذ رنگی جلد می کردم و سیما دیگر خارا گوش نمی داد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 11:25 توسط ماتیلده |

به همین سادگی!

دقیقا به سادگی گذشتن یک سال!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 11:37 توسط ماتیلده |

.

.

خیام نشسته است. دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند.

"کاشکی قضاوتی در کار بود..."

فروید می پرسد:

" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی؟ "

خیام می گوید:

" ما می میریم. ما می میریم و هیچی عوض نمی شه."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."

 

داخلی. شب. موسیقی آرام

همه جمع شده اند دور یک کتری، قوری و چند لیوان و شیشه ی مربا و پیاله که توی همه شان چای می ریزند. کسی از مرگ حرف می زند. یکی دارد می نویسد. یکی سیگار می کشد و یکی های دیگر هر کدام کاری می کنند.

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."

این را خیام نمی گوید. آیدا هم نمی گوید. هنوز کنار شاملو نشسته. سپیده هم که با تلفن حرف نمی زند این را نمی گوید. مصطفا دارد به «حجابیدن» فکر می کند.

 

«حجابیدن». داخلی . شب . موسیقی آرام.

آیدا با حجاب شاملو را ورق می زند. سپیده با تلفن حرف می زند. خیام سیگار دیگری روشن می کند. روی لوله ی کتری که دیگر بخار چندانی ندارد خم می شود و با تمام وجود پک می زند به سیگار. نه! این کار را قبل از روشن کردن سیگار می کند. بعد آن را روشن.

"کوتاه است در..."

"حجابیدن یعنی چی آیدا؟!"

"پس آن به که فروتن باشی..."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."

آن یکی که داشت با تلفن حرف می زد، تلفنش تمام شده. دنبال چیزی می گردد. پیدایش نمی کند. می نشیند و یکی از سیگارهای خیام را برمی دارد. خیام آن را برایش روشن می کند. آن یکی که داشت می نوشت هنوز دارد می نویسد. کاغذ کوچکی دستش گرفته و تند و تند چیزهایی می نویسد.

" یه مردی بود حسین قلی ، چشاش سیا، لپاش..."

" ما می میریم..."

این را خیام می گوید.

هیچ اتفاقی نمی افتد. چیزی عوض نمی شود.

" ما می میریم..."

" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟"

این را فروید می پرسد.

" ای کاش داوری در کار بود..."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."

مصطفا دارد چیزی می­خواند. حرفی نمی­زند. هنوز تکان نخورده. آیدا با حجاب دراز کشیده است روبروی خیام و با او بحث می کند:

" حجابیدن یعنی لذت­بخش کردن حجاب برای زنان."

" اما تو پتانسیل بیشتری برای بی­حجابی داری، چون الان حجابت کامله."

" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."

 

داخلی. نزدیک صبح. تاریک روشن. صدای موسیقی آرام.

خیام هنوز دارد سیگار می کشد. اما کتری دیگر بخاری ندارد. سیگارهایش را خشک می­کشد. سرفه­هایش شدیدتر شده. آن­که داشت می­نوشت هنوز دارد می­نویسد. یک لحظه سرش را بلند می­کند؛ نگاهی به خیام می­اندازد و دوباره شروع می­کند به نوشتن. سپیده لاابالی دراز کشیده وسط هال. سینه­بند نبسته است و نوک سینه­هایش از زیر تاپ نازکش دیده می­شود. مصطفا فکر می­کند سپیده هرزه است. خیام هم­چنان که سیگار می­کشد سپیده را نگاه می­کند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. روی کاناپه دراز کشیده و دارد به خواب می­رود. مصطفا در حالی که به هرزه بودن سپیده فکر می­کند چیزی را ورق می­زند. شاملو نیست. دارد موهای آیدا را تجربه می­کند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. خبری از فروید نیست. خیام سیگار آخرش را روشن می­کند و می­گوید:

"ما می­میریم."

 

آن­که دارد چیزی می­نویسد سر بلند نمی­کند و به خیام نگاه نمی­کند. سپیده بلند می­شود. به دست­هایش تکیه می­دهد. سیگار را از خیام می­گیرد و دراز می­کشد و پک می­زند به سیگار. مصطفا دارد چیزی را ورق می­زند.

"یکی داره از بیرون به ما نگاه می­کنه."

 

داخلی. صبح. روشن. موسیقی آرام.

دختری کتابی قطور را زیر سرش گذاشته و روی کاناپه خوابیده است. پسری به کاناپه تکیه داده و دارد فکر می­کند. دختری همان وسط هال دراز کشیده و اندامش را به رخ می­کشد. پسری دیگر چیزی را ورق می­زند. یکی دارد می­نویسد.

 

حجابیدن. آیدا. موسیقی آرام و قوطی کنسروی که نقش یک زیرسیگاری را بازی می­کند.

+ نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت 12:34 توسط ماتیلده |

 

مرگ بر خرده بورژوازی

 وطن فروش...

 

 یادداشتی بر

مرد هزارچهره

 

www.golpol.blogfa.com

+ نوشته شده در سه شنبه 29 بهمن1387ساعت 14:47 توسط ماتیلده |

متروی از دست رفته

 

این یک داستان کاملاً واقعی است. شخصیت­ها، زمان و مکان واقعی هستند و هیچ گونه تشابه اسمی ممکن نیست. چون اصلاً شخصیت­های این داستان اسمی ندارند. اما بهتر است آن­ها را معرفی کنم.

 

راوی؛ مرد یا زن. دختر یا پسر. پیر یا جوان. فرقی نمی­کند. شما من را نمی­بینید پس هر طور که می­خواهید مرا تصور کنید. بعد دو پسر. دو نوجوان 16- 15 ساله. علی، اصغر، قاسم، کورش، حسن، داوود، ایمان، امید، امیر. چه فرقی می­کند. دو پسر نوعی. بعد آدم­های زیادی که کنارم ایستاده­اند و منتظر مترو هستند. چند نفر دیگر هم روبروی این آدم­های زیاد ایستاده­اند که فقط بلدند ساز مخالف بزنند.

این­جا ایستگاه مرکزی مترو است. ساعت پنج عصر.  این یک زمان کاملاً اتفاقی است و هیچ ربطی به علاقه راوی یا نویسنده به لورکا ندارد! ایستگاه مرکزی مترو، ساعت پنج عصر. پشت خط قرمز ایستاده­ام. مثل همیشه. آدم­های زیادی هم که گفتم، دور و بر من هستند و هر کدام دنیای خودشان را روایت می­کنند. اما من همین­جا از آن­ها تشکر می­کنم؛ چون به شکل­گیری شخصیت­های داستان من هم کمک کردند. شاید هیچ­کدام از آن­ها ندانند که قرار است شب بعد توی یک داستان، دوباره در همان زمان و مکانِ دیروز تثبیت شوند. شاید ایستگاه مرکزی مترو، ساعت پنج عصر برای آن­ها گذشته­ای دور باشد. شاید هم خود من، الآن دارم توی دست یکی از همان آدم­های زیاد به شکل یک مجسمه تثبیت می­شوم. یا یک شعر یا یک نت موسیقی.

همه ما پشت خط قرمز ایستاده­ایم. ظاهراً گذشتن از خط قرمز یعنی مرگ. حدود سه چهار متر آن طرف­تر. خط قرمز دیگریست که آن چند نفر آدم که گفتم پشت آن ایستاده­اند. همان آدم­هایی که ساز مخالف می­زنند و بر خلاف  ما آدم­های زیاد سر می­چرخانند و  قطار را توی تونل خالی انتظار را می­کشند.

بین این دو خط قرمز، خلأیی است پر از خطر مرگ. خلأیی به اندازه عبور دو قطار مخالف از کنار هم بدون تنش.

این­جا که ایستاده­ام آن دو پسر را می­بینم که از پله­های مترو بالا یا پایین می­آیند. یا شاید دارند می­روند بیرون از ایستگاه. نمی­دانم چون جایی بین همه این­ها، می­بینمشان.

هر دو انگار از یک کلیپ موسیقی متال بیرون پریده­اند . لباس­هایشان گشاد است و رنگ و رو رفته.

کفش­های بزرگ پوشیده­اند و لبه کلاهشان را عقب داده­اند.کیف ظاهراً خالی بر دوش دارند که با حرکت­های شلنگ­ تخته­وارشان پیچ و تاب می­خورند.

فکر نکنید من خیلی سعی کردم تو نخ پسرها بروم و یا آن­ها اتفاق نادری بودند که هنوز نیفتاده بودند. اما چون آدم­های آن طرف خط قرمز زیاد نبودند، آن­دو توجه مرا جلب کرده بودند. وگرنه اصلاً قیافه­های عجیب یا غریبی نبودند.

بگذریم؛ داشتم نگاهم را در آن بازیگرهای کم­سن کلیپ موسیقی برمی­گرداندم که یکی از آن­ها آن دیگری را به دیوار چسباند. لب­هایش را روی لبش گذاشت و با حالتی تهوع­آور زبانش را روی لب­های دوستش کشید. هم­زمان با حرکت سر و لب و زبان، دست­هایش زیپ لباس دوستش را پائین می­کشید.

لب­های پسرک  ذره ذره از روی گردن دوستش پائین آمد و روی سینه­اش ثابت ماند. البته ثابت نماند. انگار داشت پستان­هایش را می­مکید. دوستِ پسرک هم ادای دختری را در می­آورد که...

اصلاً خیال نکنید قصد فضولی داشتم یا خیلی مهم بود بدانم کار آن­دو به کجا می­کشد؛ اما انگار آن دو اصلا ً به این فکر نبودند که من یا ما آدم­های زیاد آن­ها را می­دیدیم. اصلاً خط قرمزها را از یاد برده بودند. یا عمداً آن را نادیده می­گرفتند. انگار برای آن­ها خط و رنگ معنایی نداشت.

 

ساعت از پنج عصر گذشته بود. هنوز نگاهم به آن­دو بود. در ظاهر خیلی شبیه به دیگر نوجوان­ها بودند اما حرکت دست­ها، لب­ها، چشم­ها و ریتم نفس­هاشان آن­ها را مردانی پخته و توانا در شکستن خطوط قرمز نشان می­داد. حالا دیگر می­خواستم بدانم بعد از آن تجاوز، آن­دو کجا می­روند. از خط قرمز عبور می­کنند و سوار بر قطار دور می­شوند. یا پشت خط می­مانند.

قطاری که ما آدم­های زیاد را ار آن چند نفر دیگر دور می­کرد، آمد. آن یکی قطار هم برای این­که ثابت کند می­تواند مخالف همه چیز باشد، آمد. از لابه­لای واگن­های هر دو قطار و از کنار سرها و گوش­های آدم­های زیاد، می­خواستم آن دو پسر را ببینم. اما شخصیت­های داستانم، این­جا دیگر دستِ چشم­های مرا بسته بودند. آن­ها می خواستند بروند. می­خواستند یک جایی داستان من تمام شود. چون اگر می­ماندند، من شاید         نمی­دانستم چطور داستانم را تمام کنم! البته اصلاً دوست نداشتم با رسیدن قطار، داستان تمام شود. حس کردم کلیشه می­شود. اما خب! قطار آمد و ما راه افتادیم و من دیگر آن­ها را ندیدم.

و این یک داستان کاملاً واقعی است.   

 

+ نوشته شده در یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 12:38 توسط ماتیلده |

به زودی می آیم. همین روزها...

+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 18:57 توسط ماتیلده |