كسي رو ميشناسم كه تحمل بارداري رو نداره؛
كسي رو ميشناسم كه سنگيني تحملناپذير هستي كمرشو خم كرده؛
كسي رو ميشناسم كه روي رگهاي دستش مينويسه "از اين محل قيچي كنيد!"؛
كسي رو ميشناسم كه مثل خودمه!
اگه تحمل اين بارداري آخر رو داشته باشم؛
اگه بار تحملناپذير هستي فشارشو بيشتر نكنه؛
اگه نوشتههاي روي رگهام كمي دووم بيارن؛
اين داستان آخر هم به دنيا ميآد و بعد از اون
و کمی بعد ماشه را چکاند.....
مستقيم از بطري مي خورد. به قول خودش پياله هميشه دم دستش نبود. بطري را حتي توي دستشويي هم مي برد.
مي رفت و مي نشست آن تو و فكر مي كرد و مي مي زد. بيرون كه مي آمد مي گفت:
- بايد يه ظرف چوب شور بغل اين مبال فرنگي بذارم.
و باز يادش مي رفت.
مبال فرنگي را براي اين مي گفت كه كفر من را در بياورد.
مي گفت:
- آدم از مبال فرنگي كه مياد بيرون نوشتنش مياد.
و مي رفت توي اتاقش بين كاغذ پاره ها و بطري هاي خالي و كتاب هايي كه لاي هر كدامشان يك ته مداد سياه بود جايي پيدا مي كرد و يك دسته كاغذ ديگر روي ميز مي گذاشت. توي جا قلمي اش هيچوقت هيچ قلمي نبود اما انگار از سر عادت اول آن تو را مي گشت. بعد دستي به جيب هايش مي كشيد و سرش را مي خاراند. مي گفتم:
- قلمت رو بذار پشت گوشت.
مي گفت:
- نمي شه! آدم تا وقتي قلمش توي دستشه حرف واسه گفتن داره! قلم پشت گوش يعني نوشتن تعطيل! اين قانون منه!
یکی گفت:
_ الله اکبر!!!
و بقیه زدند.
میان جمعیت افتاده بود و موهای سیاه بلندش دور گردنش حلقه شده بود و آمده بود پائین، روی سینههایش حتمآ. کاپشن قرمزش _ که با هر لگد خوردنی کنار میرفت_ کمی از تن لختش را میپوشاند.
یکی دیگر گفت:
_ استغفرالله! برادرا تن این مفسده رو بپوشونین بعد بزنین!
و همه گفتند:
_ الله اکبر!
و زدند.
وقتی پدر سومین گوشی تلفن را شکست، توی اتاق کوچک سه نفره مان بودیم. روسری هایمان را کمی سفت کردیم و دامن هایمان را کشیدیم روی پاهای لختمان که توی گرمای تابستان طاقت دامن و شلوار را با هم نداشت.
من کتابی باز کردم. جایی را که باز شده بود هزار بار خواندم؛ بی آنکه چیزی از آن فهمیده باشم. سیما صورتش را توی بالش پنهان کرد و شیما زل زد به لبخند پهن و غم دار فالاچی روی دیوار. بعد از آنکه پدر پوستر را پاره کرده بود و شیما با هزار مکافات تکه هایش را چسبانده بود؛ لبخند کج هم شده بود.
آن شب پدر آمده بود توی اتاق کوچک ما. فالاچی را کنده بود و پاره کرده بود؛ "صمد"های من را که دم دست تر بود توی بغلش جا داده بود و کاست های سیما را با ضبط کهنه و درب و داغانش شکسته بود:
_ هنوز اونقدر غیرت دارم که نذارم جای این زن و مردا توی خونه ام باشه!
و حالا لبخند فالاچی کج شده بود و پنهان شده بود پشت در اتاق؛ من هم کتاب هایم را با کاغذ رنگی جلد می کردم و سیما دیگر خارا گوش نمی داد.
دقیقا به سادگی گذشتن یک سال!!
.
.
خیام نشسته است. دود سیگارش همه را اذیت می کند. پک های عمیق می زند و دودش را توی سینه اش نگه می دارد. سرفه می کند. بدجوری هم سرفه می کند. آیدا کنار شاملو نشسته. دارد ورق می زند.
"کاشکی قضاوتی در کار بود..."
فروید می پرسد:
" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟ با کی؟ "
خیام می گوید:
" ما می میریم. ما می میریم و هیچی عوض نمی شه."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."
داخلی. شب. موسیقی آرام
همه جمع شده اند دور یک کتری، قوری و چند لیوان و شیشه ی مربا و پیاله که توی همه شان چای می ریزند. کسی از مرگ حرف می زند. یکی دارد می نویسد. یکی سیگار می کشد و یکی های دیگر هر کدام کاری می کنند.
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."
این را خیام نمی گوید. آیدا هم نمی گوید. هنوز کنار شاملو نشسته. سپیده هم که با تلفن حرف نمی زند این را نمی گوید. مصطفا دارد به «حجابیدن» فکر می کند.
«حجابیدن». داخلی . شب . موسیقی آرام.
آیدا با حجاب شاملو را ورق می زند. سپیده با تلفن حرف می زند. خیام سیگار دیگری روشن می کند. روی لوله ی کتری که دیگر بخار چندانی ندارد خم می شود و با تمام وجود پک می زند به سیگار. نه! این کار را قبل از روشن کردن سیگار می کند. بعد آن را روشن.
"کوتاه است در..."
"حجابیدن یعنی چی آیدا؟!"
"پس آن به که فروتن باشی..."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه."
آن یکی که داشت با تلفن حرف می زد، تلفنش تمام شده. دنبال چیزی می گردد. پیدایش نمی کند. می نشیند و یکی از سیگارهای خیام را برمی دارد. خیام آن را برایش روشن می کند. آن یکی که داشت می نوشت هنوز دارد می نویسد. کاغذ کوچکی دستش گرفته و تند و تند چیزهایی می نویسد.
" یه مردی بود حسین قلی ، چشاش سیا، لپاش..."
" ما می میریم..."
این را خیام می گوید.
هیچ اتفاقی نمی افتد. چیزی عوض نمی شود.
" ما می میریم..."
" بعد از مرگ سپیده با تلفن حرف می زنه؟"
این را فروید می پرسد.
" ای کاش داوری در کار بود..."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."
مصطفا دارد چیزی میخواند. حرفی نمیزند. هنوز تکان نخورده. آیدا با حجاب دراز کشیده است روبروی خیام و با او بحث می کند:
" حجابیدن یعنی لذتبخش کردن حجاب برای زنان."
" اما تو پتانسیل بیشتری برای بیحجابی داری، چون الان حجابت کامله."
" یکی داره از بیرون به ما نگاه می کنه..."
داخلی. نزدیک صبح. تاریک روشن. صدای موسیقی آرام.
خیام هنوز دارد سیگار می کشد. اما کتری دیگر بخاری ندارد. سیگارهایش را خشک میکشد. سرفههایش شدیدتر شده. آنکه داشت مینوشت هنوز دارد مینویسد. یک لحظه سرش را بلند میکند؛ نگاهی به خیام میاندازد و دوباره شروع میکند به نوشتن. سپیده لاابالی دراز کشیده وسط هال. سینهبند نبسته است و نوک سینههایش از زیر تاپ نازکش دیده میشود. مصطفا فکر میکند سپیده هرزه است. خیام همچنان که سیگار میکشد سپیده را نگاه میکند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. روی کاناپه دراز کشیده و دارد به خواب میرود. مصطفا در حالی که به هرزه بودن سپیده فکر میکند چیزی را ورق میزند. شاملو نیست. دارد موهای آیدا را تجربه میکند. آیدا حجابیدن را کنار گذاشته. خبری از فروید نیست. خیام سیگار آخرش را روشن میکند و میگوید:
"ما میمیریم."
آنکه دارد چیزی مینویسد سر بلند نمیکند و به خیام نگاه نمیکند. سپیده بلند میشود. به دستهایش تکیه میدهد. سیگار را از خیام میگیرد و دراز میکشد و پک میزند به سیگار. مصطفا دارد چیزی را ورق میزند.
"یکی داره از بیرون به ما نگاه میکنه."
داخلی. صبح. روشن. موسیقی آرام.
دختری کتابی قطور را زیر سرش گذاشته و روی کاناپه خوابیده است. پسری به کاناپه تکیه داده و دارد فکر میکند. دختری همان وسط هال دراز کشیده و اندامش را به رخ میکشد. پسری دیگر چیزی را ورق میزند. یکی دارد مینویسد.
حجابیدن. آیدا. موسیقی آرام و قوطی کنسروی که نقش یک زیرسیگاری را بازی میکند.
متروی از دست رفته
این یک داستان کاملاً واقعی است. شخصیتها، زمان و مکان واقعی هستند و هیچ گونه تشابه اسمی ممکن نیست. چون اصلاً شخصیتهای این داستان اسمی ندارند. اما بهتر است آنها را معرفی کنم.
راوی؛ مرد یا زن. دختر یا پسر. پیر یا جوان. فرقی نمیکند. شما من را نمیبینید پس هر طور که میخواهید مرا تصور کنید. بعد دو پسر. دو نوجوان 16- 15 ساله. علی، اصغر، قاسم، کورش، حسن، داوود، ایمان، امید، امیر. چه فرقی میکند. دو پسر نوعی. بعد آدمهای زیادی که کنارم ایستادهاند و منتظر مترو هستند. چند نفر دیگر هم روبروی این آدمهای زیاد ایستادهاند که فقط بلدند ساز مخالف بزنند.
اینجا ایستگاه مرکزی مترو است. ساعت پنج عصر. این یک زمان کاملاً اتفاقی است و هیچ ربطی به علاقه راوی یا نویسنده به لورکا ندارد! ایستگاه مرکزی مترو، ساعت پنج عصر. پشت خط قرمز ایستادهام. مثل همیشه. آدمهای زیادی هم که گفتم، دور و بر من هستند و هر کدام دنیای خودشان را روایت میکنند. اما من همینجا از آنها تشکر میکنم؛ چون به شکلگیری شخصیتهای داستان من هم کمک کردند. شاید هیچکدام از آنها ندانند که قرار است شب بعد توی یک داستان، دوباره در همان زمان و مکانِ دیروز تثبیت شوند. شاید ایستگاه مرکزی مترو، ساعت پنج عصر برای آنها گذشتهای دور باشد. شاید هم خود من، الآن دارم توی دست یکی از همان آدمهای زیاد به شکل یک مجسمه تثبیت میشوم. یا یک شعر یا یک نت موسیقی.
همه ما پشت خط قرمز ایستادهایم. ظاهراً گذشتن از خط قرمز یعنی مرگ. حدود سه چهار متر آن طرفتر. خط قرمز دیگریست که آن چند نفر آدم که گفتم پشت آن ایستادهاند. همان آدمهایی که ساز مخالف میزنند و بر خلاف ما آدمهای زیاد سر میچرخانند و قطار را توی تونل خالی انتظار را میکشند.
بین این دو خط قرمز، خلأیی است پر از خطر مرگ. خلأیی به اندازه عبور دو قطار مخالف از کنار هم بدون تنش.
اینجا که ایستادهام آن دو پسر را میبینم که از پلههای مترو بالا یا پایین میآیند. یا شاید دارند میروند بیرون از ایستگاه. نمیدانم چون جایی بین همه اینها، میبینمشان.
هر دو انگار از یک کلیپ موسیقی متال بیرون پریدهاند . لباسهایشان گشاد است و رنگ و رو رفته.
کفشهای بزرگ پوشیدهاند و لبه کلاهشان را عقب دادهاند.کیف ظاهراً خالی بر دوش دارند که با حرکتهای شلنگ تختهوارشان پیچ و تاب میخورند.
فکر نکنید من خیلی سعی کردم تو نخ پسرها بروم و یا آنها اتفاق نادری بودند که هنوز نیفتاده بودند. اما چون آدمهای آن طرف خط قرمز زیاد نبودند، آندو توجه مرا جلب کرده بودند. وگرنه اصلاً قیافههای عجیب یا غریبی نبودند.
بگذریم؛ داشتم نگاهم را در آن بازیگرهای کمسن کلیپ موسیقی برمیگرداندم که یکی از آنها آن دیگری را به دیوار چسباند. لبهایش را روی لبش گذاشت و با حالتی تهوعآور زبانش را روی لبهای دوستش کشید. همزمان با حرکت سر و لب و زبان، دستهایش زیپ لباس دوستش را پائین میکشید.
لبهای پسرک ذره ذره از روی گردن دوستش پائین آمد و روی سینهاش ثابت ماند. البته ثابت نماند. انگار داشت پستانهایش را میمکید. دوستِ پسرک هم ادای دختری را در میآورد که...
اصلاً خیال نکنید قصد فضولی داشتم یا خیلی مهم بود بدانم کار آندو به کجا میکشد؛ اما انگار آن دو اصلا ً به این فکر نبودند که من یا ما آدمهای زیاد آنها را میدیدیم. اصلاً خط قرمزها را از یاد برده بودند. یا عمداً آن را نادیده میگرفتند. انگار برای آنها خط و رنگ معنایی نداشت.
ساعت از پنج عصر گذشته بود. هنوز نگاهم به آندو بود. در ظاهر خیلی شبیه به دیگر نوجوانها بودند اما حرکت دستها، لبها، چشمها و ریتم نفسهاشان آنها را مردانی پخته و توانا در شکستن خطوط قرمز نشان میداد. حالا دیگر میخواستم بدانم بعد از آن تجاوز، آندو کجا میروند. از خط قرمز عبور میکنند و سوار بر قطار دور میشوند. یا پشت خط میمانند.
قطاری که ما آدمهای زیاد را ار آن چند نفر دیگر دور میکرد، آمد. آن یکی قطار هم برای اینکه ثابت کند میتواند مخالف همه چیز باشد، آمد. از لابهلای واگنهای هر دو قطار و از کنار سرها و گوشهای آدمهای زیاد، میخواستم آن دو پسر را ببینم. اما شخصیتهای داستانم، اینجا دیگر دستِ چشمهای مرا بسته بودند. آنها می خواستند بروند. میخواستند یک جایی داستان من تمام شود. چون اگر میماندند، من شاید نمیدانستم چطور داستانم را تمام کنم! البته اصلاً دوست نداشتم با رسیدن قطار، داستان تمام شود. حس کردم کلیشه میشود. اما خب! قطار آمد و ما راه افتادیم و من دیگر آنها را ندیدم.
و این یک داستان کاملاً واقعی است.